نصیحت کردم
تهدید کردم
گذشت کردم
تهدید شدم
خونها ریخت
صبر کردم
خون خوردم
دم نزدم
برایت نامه نوشتم
التماست کردم
که برگردی
به یادت انداختم
اشکهایت را
اشکهایم را
اما نخواستی
نتوانستی بخواهی
گناه برایت عادی شده
فکر نمی کنی گناه میکنی
هر که نصیحت ات می کند
می گویی او کوچکتر است از آن که مرا نصیحت کند
انحراف همین جاست
شیطان را نمی بینی بد بخت عزیز!
داستان از جایی شروع شد که فکر کردی در مقابل شیطان مقاومی!
یادت می آید روزی که خودت را می زدی؟ که چرا دلت به صدای نا محرمی لرزید
دلم برای آن روزهایت تنگ شده
اگر روزی مجبور به گذشت شدم
امروز مجبور به سکوتم نمی توانید بکنید
چه با تهدید چه با فحش!
اگر همین تو یکی را ادم کنم و بمیرم کافی است( البته اگر خودم ادم شدم)
امیدوارم همین ته ماندهی امید تباه نشود که تو همان قبلی شوی